حرف های ناگفته

 یادها انبوه شد،

     در سر پر سرگذشت..

         جز طنین خسته ی افسوس نیست

                 رفته ها را بازگشت....!!!!!!!!

                                                   هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٦ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

دور از نشاط ھستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کھن در نگاه ما
آھی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت ھمچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آھی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لھیب شوق و ھمان شور و التھاب
باز آن سرود مھر و محبت ولی چه سود
ما ھر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

 

                                " فریدون مشیری"

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ایرج نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

اکثر ما انسان ها تو درک زندگی دچار اشتباه شدیم...وقتی قسمت همه مون فقط تلی از خاک هست......این روزها از پر کشیدن عزیزی سخت دلگیرم  و احساس می کنم کل زندگیم رو بیهوده اومدم.....

امان از روزی که گلوم و فشار می ده و پیش خودم به راه های نرفته و کارهای نکرده فکر می کنم....

 

 

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه باقی ماند

عشق است و محبت  است و باقی همه هیچ

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

ایستاده ام ، بر قله ی سی سالگی.........

چقد زود گذشت.....به قول فریدون مشیری  سی ثانیه پندار.....

دهه ی بیست تمام شد ،زودتر از اونچه که فکرش رو

کنم......شاید بهترین روزها وسالهای زندگیم رفت که بعدا بیشتر

حسرتش رو بخورم...........

اقرار می کنم به اینکه خیلی از روزهاش و رو بیهوده سوزوندم و چه حیف.......

روی دیوار یه عکس عزیزه     عکسی که داره با چشمام همبستگی

از هوای تازه ای لبریزه          این عکس خوبه زمان بیست سالگی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin