حرف های ناگفته

 

 

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۳ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

دارم به بی مجالی خود فکر می کنم
با ذهن پیرسالی خود فکر می کنم

هرسال وقت کشتن شمع تولدم
بر قتل احتمالی خود فکر می کنم

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
گاهی به جای خالی خود فکر می کنم

نارس تر از همیشه به توجیه بودنم
روی خواص کالی خود فکر می کنم

یادم بخیر ! آینه ام - مثل من نداشت
با یاد بی مثالی خود فکر می کنم

با این یقین که شعر نه، شاعرشنیدنی ست
من با من خیالی خود فکر می کنم

سرشار پاسخی به خودم! پرسشیم نیست
در خود به بی سوالی خود فکر می کنم

من زنده ام هنوز و غزل؟ نه! ، ترانه؟ نه
تنها به گوشمالی خود فکر می کنم

 

                                                محمد علی بهمنی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

 یادها انبوه شد،

     در سر پر سرگذشت..

         جز طنین خسته ی افسوس نیست

                 رفته ها را بازگشت....!!!!!!!!

                                                   هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٦ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

دور از نشاط ھستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کھن در نگاه ما
آھی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت ھمچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آھی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لھیب شوق و ھمان شور و التھاب
باز آن سرود مھر و محبت ولی چه سود
ما ھر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

 

                                " فریدون مشیری"

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ایرج نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin