حرف های ناگفته
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود ................... دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوشنگ ابتهاج(سایه) امروز را به باد سپردم. امشب،کنار پنجره،بیدار مانده ام دانم که بامداد، امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوبار آن را بسپارمش به باد! فریدون مشیری روز و شب کوتاه تر از لحظه پی در پی گذشت جمعه رفت و شنبه آمد،هفته رفت و ماه گشت فصل بعد از فصل طی شد،سال بعد از سال رفت عمر من چون باد از دنبال رفت آنچه اینک مانده جز بیداد،جز اندوه جز تشویش نیست جمع گرم وصحبت یاران مهر اندیش نیست_! گوییا، دیگر جهان هم بر مدار خویش نیست!.... یک تسلا هست و بس، رود بی آرام را تا کام دریای عدم ، یک دو گامی بیش نیست. فریدون مشیری اگر حرفی سرودی روی لبها نیست و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست اگر اکنون هجوم درد و تنهایی است اگر امید من امید رویایی است بترس از من بترس از من از این سیل جدا افتاده ی مغرور بترس از من بترس از من که پر کینه نگاهت می کنم از دور نخواهم رفت خواهم ماند روزی با تو خواهم خواند سرودی را که از چشمم نمی خوانی حدیثی را که جز رویا نمی دانی برایت مهربان بودم تو می دانستی و نامهربان بودی به پایت زندگی دادم تو رنجم دادی در فکر جان بودی گرفتی هر چه از من بود چو دشمن مرا پا بستی و رفتی چو ترسیدی که بگریزم پل پیوند ما بشکستی و رفتی بترس از من بترس از من از این سیل جدا افتاده ی مغرور بترس از من بترس از من که پر کینه نگاهت می کنم از دور
| Design By : Night Skin |
