حرف های ناگفته

 

بنگر ز جهان چو رخت بربستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

******************

بر لوح نشان بودنیها بوده است

پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

در روز ازل هر آنچه بایست بداد

غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin