حرف های ناگفته

خبر کوتاه بود

- ((اعدام شان کردند))

خروش دخترک برخاست،لبش لرزید

دو چشم خسته اش از اشک پُر شد،گریه را سر داد....

ومن با کوششی پر درد،اشکم را نهان کردم.

- چرا اعدامشان کردند؟

می پرسد ز من با چشم اشک آلود،

- عزیزم ،دخترم!

آن جا شگفت انگیز دنیای است:

دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا.

طلا:این کیمیای خون انسان ها خدایی می کند آنجا.

شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور

هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست.

در آنجا حقّ و انسان حرف هایی پوچ و بیهوده ست.

 

                .............................

 

عزیزم!

پاک کن از چهره اشکت را،ز جا برخیز!

تو در من زنده ای،من در تو:ما هرگز نمی میریم.

من و تو با هزاران دگر،

این راه را دنبال می گیریم.

از آن ماست پیروزی.

از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی.

عزیزم!

کار دنیا رو به آبادی است.

و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،

نوید روز آزادی ست.

 

                                                 هوشنگ ابتهاج (سایه)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin