حرف های ناگفته

    گاهی انسان به خود و اندیشه ی خود می بازد.......

  

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها،نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای -در این غروب- می برم به آشیان خود پناه!

 

در گریز از این زمان بی گذشت،در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو،مانده ام همه غم و همه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان،در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور،در غبار کهکشان سرنوشت

 

می روم ز دیده ها نهان شوم،می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد،یا تو را دوباره مهربان کنم

 

این زمان نشسته بی تو با خدا،آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ،آنکه خنده از لبش جدا نبود

 

بی تو من کجا روم؟کجا روم؟ هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم،من مگر ز دست خود کنم فرار!

 

تا لبم دگر نفس نمی رسد،ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی: ناله ای از این قفس نمی رسد....!

                                                                                 فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

به طور خیلی اتفاقی با کسی هم صحبت شدم که هم صحبتی باهاش به قول سهراب غمی افزود مرا بر غم ها.............

نشستن پای درد دل یه آدم اونم به طور خیلی اتفاقی که از شنیدن سرنوشتی که روزگار واسش رقم زده مات و مبهوت می مونی و باز در این اندیشه غرق می شی که عاطفه ، انسانیت ، محبت ، انسان دوستی وووووو..........امروزه توی زندگی روزمره ی ما که واسه خیلی هامون فقط تکرار مکررات و بس ، کجا قرار داره؟؟؟؟؟؟؟

خیلی سخته که آدم کلی رنج کشیده باشه.....تنها باشه..............آشناها فقط واسش یه غریبه باشن............انگار نه انگار برادری هست ،خواهری هست..........اونوقت با این همه مکافات که کشیدی دختر هم باشی و بخوای خودتو حفظ کنی.............................

 متاسفانه توی جامعه ی ما واقعا یه دختر تنها با این شرایطی که هست زندگی کردن براش خیلی مشکله................

وای از زمانی که این آدم یه جایی توی زندگیش لنگ بمونه.............

اون وقته که گرگ ها می ریزن دورت و مثل آب خوردن هر کدوم یه تیکه از وجودت رو به تاراج می برن..............

تو جامعه ی ما چقد از این جور انسان ها وجود دارن..........

روزی چند نفر به این جور انسان ها اضافه می شن............

چه تکیه گاه و سرپناهی واسه این جور آدم ها وجود داره............

در عوض خیلی ها هستن که بزرگ می شن و آب تو دلشون تکون نمی خوره و گلایه و شکایتون هم به آسمونه که چرا به اسب شاه میگی یابو............

البته این هم ناگفته نمونه که واقعا قلب بزرگی می خواد که آدمی با این شرایط بتونه خودشو حفظ کنه و در حقیقت باید به همچین انسانی گفت مرد واقعی تو هستی و بس........

و باید در مقابل وجود همچین آدمی سر تعظیم فرود آورد...........

اما خوب سرنوشت این چنینی اگه بخوایم در یه کلمه خلاصش کنیم رنج نامه است...................

 غبار آبی

چندین هزار قرن،

از سر گذشت عالم و آدم گذشته است.

وین کهنه آسیای گران سنگ آسمان،

بی اعتنا به ناله ی قربانبان خویش

آسوده گشته است...........

در طول قرن ها،

فریاد دردناک اسیران خسته جان،

بر می شد از زمین

شاید که از دریچه ی زرین آفتاب،

یا از میان غرفه ی سیمین ماهتاب،

آید برون سری!

اما.......

هرگز گشوده نشد از این آسمان دری!

                                                     فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin