حرف های ناگفته

در میان این همه نامردمی مغموم تر از همیشه به گذشته می نگرم......

به لحظه ی عبور تو....

زخم هایم تازه می شود وقتی  ترانه ی رفتنت را زمزمه می کنم....

رنج نامه ی تو هر لحظه مرا از پای در می آورد.....

رنج نامه ای که اکنون برای من کنجینه ای است دست نیافتنی....

ابر های سیاه دلتنگی روزم را تیره و تار کرده اند..........

یاد لحظه ی تلخ وداع مرا با باران پیوند می دهد......

همان لحظه ای که دل سیر گریستم..............

وزش یاد تو فضای وجودم را منغلب می کند.........

چه عاشقانه وار به نگاه تو در چهارچوب قاب خیره می شوم........

از خود بیخود می شوم......این را تو از نگاهم می فهمی........

نگاهم را دیوانه وار به سمت تو پرواز می دهم ....جاری می شوم........

در فضایی که بوی تو احساس می شود.........پر می شوم از تو.......

به من می نگری با همان لهجه ی همیشگی نگاهت.....

همان نگاهی که قصه ی سفر او را با خود برد............

به جایی دور اما در همین نزدیکی.......

صبوریت را می پرستم تو که همه ی من بودی....

آه اگر در آن سالها در آن روزهایی که به کوچ تو نزدیک می شد تو را در می یافتم

آه که آن لحظه ها رفت  و من ندانسته سپری کردم روز ها را.......

با کدام غزل بسرایم تو را......با کدام قصه بخوانم تو را......

 باورهایم همه به تو ختم می شود.......باور هایی که تو برایم ساختی........

پراکنده می گویم......پراکنده می نویسم.......گمم در آنچه می خواهم بگویم........

سپیدی دفتر خاطرات تو این سیاهی ها را می فهمد.........می داند کجای دلم ترک خورده.........

آه اگر لحظه ای آغوش تو مرا دوباره در خود می پذیرفت........

آه اگر بوی پیراهن تو مرا دوباره مست از تو میکرد و از خود بیخود....

آه که اگر می توانستم بر گردم آن ثانیه های پایانی را چه سنگین سپری می کردم......

آه چه وداعی بود آن وداع آخر قبل از سفر....جایی بین خواب و بیداری.......

هنوز در ذهنم جاریست آن کلمات آخرین.......همان صدای گوشنواز و آهنگین......

آه که اگر بازگشتی بود.......

آه از این امید محال.................آه

 

و باز هم این شعر مشیری که هیچ وقت از بازخوانی آن اسیر تکرار نشده ام.....

 

حیف می دانم که دیگر..

   بر نمی داری از آن خواب گران سر

تا ببینی...

       خورد سال ، سال خورد خویش را.....

                         کاین زمان چندان شجاعت یافته است

                                             تا بگوید راست می گفتی پدر!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |

فضای این شب تهی ، چه بی طپش چه بی صداست

برای من که راهیم که تنشنه ی رهاییم

رهایی از گذشته ها و رفته ها

 

 

رهایی از گذشته ها رسیدن به انتهاست

برای من که خسته ام که بی ثمر نشسته ام

تکیده ای درون خود نشسته ام

 

 

جز اسم تو جاری نشد هرگز به لب عبارتی

اما دریغ در حرف تو هرگز نبود صداقتی

از تو به این مرز شب بی انتها رسیدم

 

 

من خسته از این ظلمتم بیزارم از فریب تو

تو راهی سپیده ای خورشید من نصیب تو

اما من از خورشید و از سپیده دل بریدم

 

                                      ایرج جنتی عطایی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin