حرف های ناگفته

خیلی سخته که انسان گاهی به چشم خودش ببینه داره به سمت سقوط می ره...

خیلی سخته که خودت رو کنار یه پرتگاه در یک قدمی سقوط ببینی.......

خیلی سخته که ببینی دیگران هم دارن بهت کمک می کنن و تو رو هل می دن به سمت این سقوط حتی عزیزترین ها......

سخت تر اینه که بالهاتو بچینن که یه وقت از سقوط جان سالم به در نبری.....

فاصله ی بین دوستی و دشمنی ،بین محبت و نفرت  کمتر از یک تار مو ضخامت داره...

گاهی وقتها انسان احساس می کنه داره به پوچی می رسه اونم از نوع مطلقش....

گاهی وقتها نفرت سعی می کنه به دلهامون راه پیدا کنه..........

گاهی........................

...............

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین،

هر کجا به هر که می رسی،

خنجری میان مشت خود نهفته است!

پشت هر شکوفه ی تبسمی،

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

                                       فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط ایرج نظرات () |

پاییز فصل دوست داشتنی من...........

باز به تو رسیدم اما غمگین و درمانده از گذشته......

 این بار من اسیر زخمی بزرگ بر دل و غمی عظیم بر دوش............

پاییز من ببار که محتاج باران توام برای پنهان کردن اشکهایم.............

 

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش،ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،روز و شب تنهاست ،با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد.جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.

گو بروید،یا نروید،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست،باغ نومیدان،چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی،

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.

                                      مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin