حرف های ناگفته

 

اگر حرفی سرودی روی لبها نیست

و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست

اگر اکنون هجوم درد و تنهایی است

اگر امید من امید رویایی است

 

بترس از من بترس از من

از این سیل جدا افتاده ی مغرور

بترس از من بترس از من

که پر کینه نگاهت می کنم از دور

 

نخواهم رفت خواهم ماند

روزی با تو خواهم خواند

سرودی را که از چشمم نمی خوانی

حدیثی را که جز رویا نمی دانی

 

برایت مهربان بودم تو می دانستی و نامهربان بودی

به پایت زندگی دادم تو رنجم دادی در فکر جان بودی

گرفتی هر چه از من بود چو دشمن مرا پا بستی و رفتی

چو ترسیدی که بگریزم پل پیوند ما بشکستی و رفتی

 

 بترس از من بترس از من

از این سیل جدا افتاده ی مغرور

بترس از من بترس از من 

که پر کینه نگاهت می کنم از دور

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin