حرف های ناگفته

با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی و جاده ی رفتنت را خط خطی می کنم.کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند،غلط هایم را بگیرد و دور روز های اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند که از روی تجربه هر کدام را ده بار بنویسم.گذر عمر با کسی تعارف ندارد.دیدی آنچه نمی خواستی بگذرد،گذشت.پروانه ها به شاخه ی تر دستهایم پیله کرده اند و ببین قلب بهانه گیرم چگونه لجوجانه پای بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و بادکنک بغضم را می ترکاند و به هر بهانه باران تمنا را روی صورتم می ریزد....

....................

وقتی از بطن خورشید زاده شدی،وقتی از بین ابرهای سپید بیرون آمدی،وقتی همرنگ جاده های خاکی احساس شدی و دستان سرد مرا در میان حجم دستهایت نشاندی،وقتی شمع را به احترام پروانه ها پرستیدی،وقتی از پنجره ای که روبروی کوچه های خیال باز می شد مرا دیدی  و بغض ها و حسرت های گذشته ام را لبخند شدی،وقتی برای ضربات سهمگین گذشته بر پیکرم مرهم شدی، وقتی کنار من بودن را به رسیدن به آفتاب ترجیح دادی ،وقتی صبورانه نگاهت حسرت نگاهم را گرفت و پرواز را برایم تفسیر کرد،نو که از سرزمین خورشید آمده بودی به خاطر سایه ی غریبی چون من،ایثار تو برای لحظه ای سایه شدن حضور آفتاب را در نیاز باور های سپید تفسیر کرد.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin