حرف های ناگفته

                 ای شادی

                             آزادی

                 ای شادی آزادی

روزی که تو باز آیی

با این دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد؟

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

ما سر تا پا دردیم

ما این دل عاشق را

در راه تو آماج بلا کردیم

 

وقتی که زبان از لب می ترسید

وقتی که قلم از کاغذ شک داشت

حتی،حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن،می آشفت

         ما نام تو را در دل

چون نقشی بر یاقوت

میکندیم

 

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی

شب از پی شب می رفت

و هول،سکوتش را

بر پنجره ی فرو بسته فرو می ریخت

ما بانگ تو را با فوران خون

چون سنگی در مرداب

بر بام و در افکندیم

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٥ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin