حرف های ناگفته

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد

باد پراشو می شکست بارون بهش سیلی می زد

.........................

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه فاجعه ی دلبستگی شد

آخر قصه مونو ....تو می دونی.... تو میدونستی

من نمی تونم بپرم... تو می تونی... تو می تونستی

...................

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق و ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هر چی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی.......تو می دونستی

نمی تونم بپرم.....تو می تونی....تو می تونستی

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٥ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin