حرف های ناگفته

بهار می رسد از راه اما..........

 

من همچنان ذهن پراکنده ی خود را مرور می کنم........

تازگی در طبیعت شکوفا می شود اما چه سود..........

بهار می آید و با رسیدن آن از چه دور می شویم و به چه نزدیک می شویم.......

 

ثانیه به ثانیه از صداقت  فاصله می گیریم....فاصله مان تا صداقت فرسنگ هاست......

یکدیگر را فراموش می کنیم و از هم دور می شویم.........

روز به روز چشمهایمان را بیشتر بر روی انسانیت می بندیم........

در گذر گاه زمان با بدی از هم سبقت می گیریم......

خوبی رنگ می بازد و نیرنگ هزار رنگ دیگر می گیرد.......

احساس می میرد و سنگدلی جایش را در دلهامان بازتر می کند......

دلها از هم دورتر.....چشمها خیس تر...... پاها خسته تر ........قلبها بیزارتر ........

و صداقت دور تر .....

 

بهار میرسد از راه  و تو همچنان در قفس گرفتار.....

بهار میرسد از راه و تو با لبانی بسته  منتظر......

بهار میرسد از راه و تو همچنان در حسرت پرواز.....

بهار می رسد از راه و تو همچنان زیر تیغ......

بهار میرسد از راه و تو منتظر برای امید و آزادی.....

 

 

آیا تا کنون معنی بهار غیر از اینها بوده است؟

آیا واقعیت غیر از این است که اگر قانون نبود شاید بهار هرگز به ما بر نمی گشت؟

آیا بهار هم این آمدن و رویش را دوست دارد وبدان عشق می ورزد؟

 

بی گمان خود بهار هم می داند که بهار زمانی است که دلها بهاری شود نه گل ها......

 

بهار می رسد از راه اما.....

 

                       من بدنبال راهی برای رویش............

 

 

به امید بهاری شدن دلهامان.....

 

                      سال نو همه ی دوستان مبارک

                                          آرزومند آرزوهای قشنگ واسه همه

  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin