حرف های ناگفته

    گاهی انسان به خود و اندیشه ی خود می بازد.......

  

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها،نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای -در این غروب- می برم به آشیان خود پناه!

 

در گریز از این زمان بی گذشت،در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو،مانده ام همه غم و همه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان،در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور،در غبار کهکشان سرنوشت

 

می روم ز دیده ها نهان شوم،می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد،یا تو را دوباره مهربان کنم

 

این زمان نشسته بی تو با خدا،آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ،آنکه خنده از لبش جدا نبود

 

بی تو من کجا روم؟کجا روم؟ هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم،من مگر ز دست خود کنم فرار!

 

تا لبم دگر نفس نمی رسد،ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی: ناله ای از این قفس نمی رسد....!

                                                                                 فریدون مشیری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin