حرف های ناگفته

پاییز فصل دوست داشتنی من...........

باز به تو رسیدم اما غمگین و درمانده از گذشته......

 این بار من اسیر زخمی بزرگ بر دل و غمی عظیم بر دوش............

پاییز من ببار که محتاج باران توام برای پنهان کردن اشکهایم.............

 

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش،ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،روز و شب تنهاست ،با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد.جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.

گو بروید،یا نروید،هر چه در هر جا که خواهد،یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست،باغ نومیدان،چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی،

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.

                                      مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ایرج نظرات () |


Design By : Night Skin