آزادی

                 ای شادی

                             آزادی

                 ای شادی آزادی

روزی که تو باز آیی

با این دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد؟

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

ما سر تا پا دردیم

ما این دل عاشق را

در راه تو آماج بلا کردیم

 

وقتی که زبان از لب می ترسید

وقتی که قلم از کاغذ شک داشت

حتی،حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن،می آشفت

         ما نام تو را در دل

چون نقشی بر یاقوت

میکندیم

 

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی

شب از پی شب می رفت

و هول،سکوتش را

بر پنجره ی فرو بسته فرو می ریخت

ما بانگ تو را با فوران خون

چون سنگی در مرداب

بر بام و در افکندیم

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنيتا

[نیشخند]

آنيتا

آخي! اين شعر حبسيه س؟ ياد مسعود سعد سلمان افتادم... مي شناسيش؟ خيلي طفلي عذاب كشيده...[ناراحت] ايرج بالاخره گرفتنت؟ من لوت ندادما[قهر] يه وقت فكر نكني من بي معرفتي كردم لوت دادم. ولي اين زهرا رو نمي دونم. از خودش بپرس.[سوال]

آنيتا

حالا اونجا يه وقت معتاد نشي بيفتي رو دستمون ايرج[تعجب] خداوندا پناه بر تو! نياي اونوقت بخواي هي از من پول قرض بگيري بري به اون مواد كوفتيت برسي![تعجب] اصلا من شما رو نمي شناسم اقا. شما؟[سوال] [شوخی]

آنيتا

[نیشخند]

آنيتا

[تایید] اين آيكونه خوشگله ... همينجوري زدمش ببينم چه شكليه! اين قسمت از كامنت به شما مربوط نبود!

آنيتا

خوب ديگه من رفتم باي[خداحافظ]

خودم

سلام انیتا............. چون فعلا آدرس وبتو ندارم مجبورم همینجا احوال پرسی کنم که اگه اومدی ببینی

خودم

ادی تو هم یادم رفته که چی بوده[نیشخند]و گر نه برات آف می ذاشتم شرمندم به خدا[خجالت]

خودم

خلاصه اینکه ما رو بی خبر از خودت نذار[گل]

خودم

در ضمن اون پایین هم منظورم از ادی همون آیدی(id) بوده[چشمک]