خیام

 

بنگر ز جهان چو رخت بربستم هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

******************

بر لوح نشان بودنیها بوده است

پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

در روز ازل هر آنچه بایست بداد

غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

 

/ 62 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

ميسپارم دل به دريا بي خيال ... مي شمارم لحظه ها را بي خيال... مي کشم بر دفتر نقاشي ام ... نقش ها ي زشت وزيبا بي خيال... گاه مي سازم براي روح خود... نردباني تا ثريا بي خيال... بي خيالم با خود اما با تو من... حر فهايي دارم اما بي خيال....

بهار

من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده - بد و خوبه زندگی ما رو دست گریه داده ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم - تا به فردایی دوباره با تو هم قسم ترینم من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی - این دیگه یه التماسه من میخوام بیایی بمونی...

بهار

[گل]شادزی و مهر افزون[گل]

الهه

سلام مهربون همیشگی تشکرازحضورپرمهرتون وبلاگ زیبای شما لینک شد شما هم اگر دوست داشتین قصه دل را لینک کنید سرافراز باشین[گل]

بهار

آسمان به دریا گفت این بالا خیلی خوبه از اینجا همه چیز و می شه دید ! دریا گفت اما این پایین خیلی بهتره ، چون فقط می شه تورو دید !!!!!! [گل]

بهار

دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم....... میخوام اینجا باتو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره ....... [گل]

بهار

نردبان این جهان ، ما و منیست ! عاقبت این نردبان ، افتادنیست ! لاجرم آنکس که بالاتر نشست ، استخوانش سخت تر خواهد شکست [گل]

بهار

[گل]شادزی و مهر افزون[گل]

الهه

[گل]سلام...وایام بکام من اپم ومنتظرحضورسبزشما[گل]