سرشک نیاز

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود

هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار

و گرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم

که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

            ...................

دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید

چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر

که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود

 

                                             هوشنگ ابتهاج(سایه)

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسود

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟ كه چنین گاه به گاه میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه می سرایی از لب.....شعر مستانه آه راز زیبایی مژگان سیاه در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است و سرودن از تو با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟ رنج اندوه كدامین خواهش نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟ نغمه زرد كدامین پاییز غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟ كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟ كه چنین مبهوتم من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم آه ای میكده ام گاه بیداری را از من و بیخبری هیچ مخواه كه من از مستی خود هشیارم كاش میدانستی ... به چه می اندیشم كاش میدانستی كاش

حسود

كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟ كه چنین گاه به گاه میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه می سرایی از لب.....شعر مستانه آه راز زیبایی مژگان سیاه در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است و سرودن از تو با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟ رنج اندوه كدامین خواهش نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟ نغمه زرد كدامین پاییز غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟ كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟ كه چنین مبهوتم من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم آه ای میكده ام گاه بیداری را از من و بیخبری هیچ مخواه كه من از مستی خود هشیارم كاش میدانستی ... به چه می اندیشم كاش میدانستی كاش

حسود

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

حسود

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

حسود

براي زيستن دو قلب لازم است قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش بدارند قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد و قلبي که جواب بگويد قلبي براي من و قلبي براي انساني که من ميخواهم

حسود

با همه لحن خوش آوازیم دربه در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه تو از همه پور شور تر کاش که همسایه ما میشدی مایه آسایش ما میشدی

حسود

با همه لحن خوش آوازیم دربه در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه تو از همه پور شور تر کاش که همسایه ما میشدی مایه آسایش ما میشدی

آب-بابا

عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سفر ....

آب-بابا

خبرت خراب تر کرد حرارت جدایی ....

خاموش(آ.ج)

این مرد منو به حیرت وا میداره.... کلماتی تیز ... شعرهاش همیشه غریبم میکنه ....