رویای پاییزی

 

چه روزهایی بود.......زمان را گم می کردم وقتی پشت شیشه ی اتوبوس یا تاکسی می نشستم......درخت های کنار جاده در چشمانم همچون باد عبور می کرد و من و رویایی شاعرانه........حسرت آواز آن روزها.........بوی باران و نوار کاست و صدای ترانه ای عاشقانه........پشت پنجره و نگاه گره خورده ام به درختان خیس........چشمان زل زده ام به ابرها وریزش دانه های برف.......زمین هم در آن روزها سپید بود و زمانه هم شاید سپیدتر......رویاهای شبانه و یک بغل سادگی..........نگاهی پر می زد از چشمانم تا آسمان از پشت پنجره.......دلم سبک بال بود.......نفس هایم بوی زندگی می داد..........روی بال ابرها سفر می کردم........عبور گله های ابر و نم نم باران.....بوی پر از احساس باران...دلم پر می کشد برای آن روزها......غریبانه ای که جا ماند از من..........و ماند در همان سادگی و بی الایشی.......دور شده ام فرسنگ ها از آن روزها.....

           دلم می خواهد برگردد آن روزها..........دلم می خواهد برگردد..........

 

                                                                                                           (ایرج) 

                        " باز هم صدای پای پاییز دل انگیز "

/ 41 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسود

دستـــــــم به تـــــــو کـــــــه نمـــــــی رسد ... فقطـــ حریفـــــــ واژه هـــــــا مـــــــی شوم! گـــــــاهی، هوس می کنـــــــم، تمـــــــام کاغذهای سفید روی میـــــــز را، از نـــــــام تو پرکنـــــــم … تنگاتنگـــــــ هـــــــم، بی هیـــــــچ فـــــــاصله ای ! از بس، کـــــــه خالـــــــــی ام از تــــــــــــو … از بس، کـــــــه تـــــــو را کــــــــم دارم … آخر مگـــــــر کـــــــاغذ هم ... زندگـــــــی مـــــــی شود ؟

حسود

تـــو را یـــاد خـُواهـُم کـُرد هـُمه هـــنگام ... نه چـــون نـُیما کـُه مـُی گـــوید شـبــُُاهـــنگـُام...

حسود

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود ابری كه شاید مثل من آماده ی فریاد كردن بود

حسود

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟

حسود

سرما، اگر غلاف کند تازیانه را غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر تأئید تو به بار رساند جوانه را کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند طی می کنم خزان بزرگ زمانه را

حسود

یک روزی همه به خنده های الکی ام گیر میدادند... حال به سکوت با معنی ام گیر میدهند... خسته ام از آدمایی که درکی از خستگی هایم ندارند...

حسود

ساعتها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصف شب ، صبحانه را شام! لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی! ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی! شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد! تنهایی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست.

حسود

دنیـــای عجیبی استـــــ ! تـــو همه چــیزمــن باشی ولـــی ... نبــاشـــی ... (!)

حسود

یه دنیا دلتنگت بودم ...