آخرین پناه

همیشه ، وقتی تنها و نا امید و ملول

تنت،روانت،از این و آن خسته ست،

 

همیشه ، وقتی رخسار این جهان تاریک،

همیشه ، وقتی درهای آسمان بسته ست،

 

همیشه ، گوشه ی گرمی به نام «دل» با توست

که صادقانه تر از هر که ، با تو پیوسته ست!

 

به دل پناه ببر ! آخرین پناهت اوست.

تو را چنان که تمنای توست ، دارد دوست! 

 

                                                                  فریدون مشیری

 

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خط خورده

ما کوچیکتر از این حرفاییم که به شما مدال بدیم شما وجودت طلاست [گل]

khj

چه وبلاگ غم انگیز دل انگیزی ...بازم به خونه تنهاییهام سر بزن

بهار

خسته ام , خسته از این خواب بلند, زندگی تلخ تربن خواب من است

بهار

در كلاس روزگار درس هاي گونه گونه هست : درس دست يافتن به آب و نان ! درس زيستن كنار اين و آن درس مهر درس قهر، درس آَشنا شدن ، درس ِ با سرشك ِ غم ، ز هم جدا شدن ! ...

بهار

تو حرفت را بزن ... تو حرفت را بزن چکار داری که باران نمی بارد اینجا سالهاست که دیگر به قصه های هم گوش نمی دهند دست خودشان نیست به شرط چاقو به دنیا آمده اند! و تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی ...

بهار

چند روز است كه تمام زندگي من در يك فنجان و يك قاشق خلاصه مي شود. فنجاني كه به هر چه در آن باشد راضي ام. فقط چيزي براي نوشيدن. سرد يا گرم مهم نيست... اين روزهاي من, نه خيلي سرد است نه چندان گرم... ... آدم ها كه از تو دور باشند يا تو از آدم ها فرقي نمي كند، ميان خلاءای دست و پا مي زني كه نه سرد است و نه گرم. دلتنگي چيزي است ميان يخ زدن و سوختن!

بهار

بسیارند بدن هایی که در اعتقاد خود بین دیوارهای منهدم سکوت رقص مستی میکنند

بهار

تمام وجودم شبيه روزمره گيهاي يك گلدان سفالي شكسته زير آفتاب شده... بايد سبزينه هاي درونم را تا لمس دستان خورشيد برويانم

بهار

[گل] شادزی و مهر افزون...[گل]