برای روزنبرگ ها

خبر کوتاه بود

- ((اعدام شان کردند))

خروش دخترک برخاست،لبش لرزید

دو چشم خسته اش از اشک پُر شد،گریه را سر داد....

ومن با کوششی پر درد،اشکم را نهان کردم.

- چرا اعدامشان کردند؟

می پرسد ز من با چشم اشک آلود،

- عزیزم ،دخترم!

آن جا شگفت انگیز دنیای است:

دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا.

طلا:این کیمیای خون انسان ها خدایی می کند آنجا.

شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور

هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست.

در آنجا حقّ و انسان حرف هایی پوچ و بیهوده ست.

 

                .............................

 

عزیزم!

پاک کن از چهره اشکت را،ز جا برخیز!

تو در من زنده ای،من در تو:ما هرگز نمی میریم.

من و تو با هزاران دگر،

این راه را دنبال می گیریم.

از آن ماست پیروزی.

از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی.

عزیزم!

کار دنیا رو به آبادی است.

و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،

نوید روز آزادی ست.

 

                                                 هوشنگ ابتهاج (سایه)

/ 60 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی فریاد

سلام دادا ش خیلی با این شعر حال کردم ..ممنونم [گل]

آنیتا

بابا کجایی؟ نکنه آنفلوانزا خوکی گرفتی جان به جان آفرین تسلیم کردی؟

آنیتا

چشمت زدم فک کنم. دیگه از آپ خبری نیست. کلهم گذاشتی کنار نتو!

آنیتا

من سی سال پیش اینجا اومدم... هنوز که هنوزه خبری از شازده نیست اون طرفا! زشته بابا! صله ی رحمی گفتن ... صله ی دوستی گفتن... یه چیزایی گفتن!

آنیتا

پس کجاست اون ایرجی که قدر دوست می گرفت؟ احساساتی شده بودی دوستان رو عزیز می داشتی تحویل می گرفتی... تموم شد؟ ای بی معرفت! [نیشخند]

آنیتا

برم حالا به زهرا بگم چقد بی ادب شدی؟ حالا صبر کن... بهت می گم!

آنیتا

[زبان] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فرهاد

و آزادی را تنها در مجسمه ان یافتم !!