پوچ

آه از این زمان....این غارتگر غریب.....

گاهی همه چیز را به یغما می برد...بی آنکه چیزی از تو باقی بماند...

و تو تنها می نشینی به نظاره ی این درد....

و چه تلخ است این به نظاره نشستن را....

خاکستر آرزوهایت را باد می برد....به دور دست ها.....

پایان بازی زندگی برای سادگی باختن است.....

همه چیز را می بازی اگر نیرنگ ندانی.....

چه زیبا نقش آفرینی می کنند صورتکها در مقابل تو....

و تو رو به بازی می گیرند....با تمام بی رحمی......

اما در انتها تو می مانی و دردهایت.....

تو می مانی و فاصله ی یک زندگی را حسرت و در نهایت پوچی........

                          

                      وچه تلخ و دردناک است پایان پوچی.......

 

سوخت دمامدم ، جوانه های نشاطم

ریخت پیاپی شکوفه های امیدم.

تشنه تر از برگ

        خسته تر از سنگ

                 گم شده ،سر گشته ، در سراب رهایی

                            مرگ دلم را ندیده بودم

                                                       دیدم.

                     

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(◕‿◕)آهو شاه(◕‿◕)

تنهايي گاه با همه سكوت مرگبارش مرا به خاطراتي مي برد كه صداي ناله قلبم رادرمي آورد.

(◕‿◕)آهو شاه(◕‿◕)

سلام خوبی[لبخند] قالب خوبی رو انتخاب کردی[پلک] شرمنده یه مدت که میگذره عکس هارو دیگه لود نمیکنه نمی دونم چرا[ناراحت]

زهرا

سلام ایرج خوبی ؟ من خیلی وقته نتونستم بیام دیدنت الان اومدم بگم من مامان شدم بیا عکس پسرم رو ببین .. برای سلامتیش دعا کن . راستی سال نو مبارک باشه ... ببخش اگه دیر اومدم

(◕‿◕)آهو شاه(◕‿◕)

میگن شبا فرشته ها از آرزوی آدما قصه میگن واسه خدا خدا کنه همین شبا گفته بشه قصه ی تو پیش خدا

sanaz

تا میتونستم..دوباره و دوباره و دوباره خوندم و خواهم خواند..و خودمو درمیان این نوشته ها خواهم نگریست و به حال خودم...............

زهرا

سلام اول ایرج خوبی ؟ وقتت به خیر و شادی وبلاگ من نیومدی ؟ نمیدونی چه خبره ؟ دیدم کم پیدایی ... گفتم بیام ببینم چی شده کجایی؟

زهرا

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست هزار عرصه برای پریدنم تنگ است