طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

غزل پريده رنگ است دل ترانه تنگ است

نه در زمين نه در زمان جای درنگ است

بيا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است

هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

من ساده به خيالم که همه کار و کسم شد

اون که عاشقانه خنديد خنده های منو دزديد

پشت پلک مهربونی خواب يک توطئه می ديد

رسيده ام به نا کجا خسته از اين حال و هوا

حديث تن نيست مرا طاقت من نيست

مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
شيوا

رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

nedaaaaaaaaaaaa

saaaaaaaahlaaaaaaaaaam khofi? webet khob bod va sargarm konande be manam sari bezan montazeretaaaaaaaaaaam babay