هجوم چکمه ها

قسم به مرگ گل یاس        زیر هجوم چکمه ها

قسم به زندگی که مُرد        زیر چماق گزمه ها

قسم به اون شقیقه ای        که همدم گلوله شد

به بغضی که آخرشم        گوشه ی سینه گولّه شد

به مار اختناقی که        چنبره زد روی قلم

قسم به نونی که نشد        به نرخ روز و دست کم

به اون شیار خونی که        از تن آزادی چکید

تفکری که لخته شد        پرنده ای که ور پرید

به اون طلوع واپسین        که جوخه تن به ماشه داد

به اونکه ایستاده مُرد       تنش به گوشه ای فتاد

قسم به اون طناب دار        که حلقه زد به گردنت

به لحظه ای که ریختن         با کتِ بسته بردنت

چو می توان که همچو تو        عمو د و ایستاده مُرد

حرام باد هر که را         که تن به بستری سپرد

                         

                                           شاهکار بینش پژوه

/ 33 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

[گل] شادزی و مهر افزون [گل]

حسین

سلام خیلی ارادت داریم ما هم حتما به شما سر می زنیم

بهار

تا كجاي غصه بايد ز دلتنگي نوشت تا به كي بازيچه بودن توي دست سرنوشت تا به كي با ضربه هاي درد بايد رام شد يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد بهر ديدار محبت تا به كي در انتظار خسته از اين زندگي با غصه هاي بيشمار...

بهار

چقدر ثانیه ها نامردند ، گفته بودند كه برمی گردند بر نگشتند و پس از رفتنشان ، بی جهت عقربه ها می گردند آه این ثانیه های بی رحم چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند ، نه زبغضم گرهی وا كردند ز چه رو سبز بنامم به دروغ ، لحظه هایی كه یكایك زردند لحظه ها همهمه هایی موهوم ، لحظه ها ، فاصله هایی سردند بگذارید از پیشم بروند . لحظه هایی كه همه بی دردند.

بهار

دختر ماه! رفت تنها آشنای بخت من رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت چون نسیم تند پو از من گریخت آهوانه سر به صحرا ها گذاشت! «ماه» را گفتم که: ماه من کجاست؟ گفت: هرشب روی در روی منست در دل شب هر کجا مهتاب هست ماه تو بازو به بازوی منست! «باغ» را گفتم که: او را دیده ای؟ گفتک آری، عطر این گل ها از اوست لحظه ایی در دامن گل ها نشست نغمه ی جانبخش بلبل ها از اوست! «چشمه» را گفتم: از او داری نشان؟ گفت: او سرمایه ی نوش منست نیمه شب ها با تنی مهتاب رنگ تا سحرگاهان در آغوش منست! از نسیمش خواستم گفت: هر شب میخزم در کوی او این همه عطری که در چنگ منست نیست جز عطر سر گیسوی او! ای رمیده! ای گریزان عشق من چشمه ای؟ نوری؟ نسیمی؟ چیستی؟ دختر ماهی ، عروس گلشنی با همه هستی و با ما نیستی!

بهار

حالت ایا خوب است روزگارت آبیست ؟ همه اینجا خوبند نی لبک میخواند قاصدک می رقصد دریا ارام است باد عاشق شده است و کسی هست هنوز که در این خاک غریب که به یادت جاریست

بهار

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو-سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري تنهاتري

بهار

قیصر امین پور : با این همه... اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه... با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصیر هیچ کس نیست از خوبی تو بود که من بد شدم! روز مبادا وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد !

بهار

[گل] شادزی و مهر افزون [گل]